تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
به او بگویید دوستش دارم، هرچند که او همراه من نیست، هرچند که او دیگر یار من نیست، اما همچنان در یاد و رویای من است و من همیشه حضورش را حس می کنم ، صدایش را می شنوم ، نگاهش را می بینم ، عطر نفسهایش را حس می کنم و تنها اوست که تا آخرین لحظه عمرم و تا روز زنده بودنم در قلب من باقیست و تنها بهانه است برای گریــه های شبانه ام …
به او بگویید دوستش دارم هرچند که او مرا بیگانه با عشق نامید …
ادامه مطلب
باز یه حس شاعرانه ، یه مداد ، کاغذ کاهی
برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست
مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوستت دارم
مینویسم از احساسات نابی که تو به من هدیه دادی,حسی که هیچ وقت برام آشنا نبود,حسی که برام بیشتر مث یه آرزو بود
یه حس فراموش نشدنی,یه حس باور نکردنی,واین حس,حس دوست داشتنه,آره دوست داشتن
"بهت نیاز دارم چون دوست دارم" نه اینکه دوسِت دارم چون بهت نیاز دارم
من و خاطرات مرده ، تو شبای بی پناهی
باز یه بغض تلخ و غمگین ، نیلوفر ، تو آبروم باش
نیلوفر ، سنگ صبورم ، تو فقط ، تو روبه روم باش
گر گرفته خاطراتم ، بی تو توی این سیاهی
بغضا باز گوشه نشینن ، مث اشک تو چشم ماهی
نیلوفر، همسفر من ، بغض من ، تنهایی من ،
بی تو خوابم نمی گیره ، نیلوفر ، لالایی من
اوج خواستنامه با تو ، اوج بودنامه با تو
خط به خطت مشق عشقه ، اوج داشتنامه با تو
نیلوفر، سنگ صبورم ، ریشه ی تنها غرورم
قول دادی تنهام نذاری ، خیلی دورم ، خیلی دورم
باز یه حس شاعرانه ، یه مداد ، کاغذ کاهی
من و تو یه قطره اشک و یه عالم غم و سیاهی
ادامه مطلب
عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد و تنها با ...
عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی
اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع میكند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج میگیرد
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روحها بر خلاف غریزهها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد میتوان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیباییهای روح كه زیباییهای محسوس را بگونهای دیگر میبیند
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است
عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمیاندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه میكند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یكجانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را میتوانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم مینگرند، احساس میكنند كه هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میكند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید میآید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر میخوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی میشوند
دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستیها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس میشود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم میبینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیدهاند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه میآورد
دوست داشتن هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میكند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
ادامه مطلب
نفس نفس نبودتو کم میارم
چه سخته بی هوات نفس کشیدن
جاده های زندگیمو مه گرفته
تو بیا,توبیا تا که من نفس بگیرم
تموم زندگیم تیره و تاره
نمیدونی دلم چه حالی داره
پر از آشوب و حرف بی قراری
ته این قصه پایانی نداره
تقدیم به نیلوفر دلتنگیام
من اگر روح پريشان دارم من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر نفسم ميگيرد آرزو در دل من متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس جان مرا ميگيرد دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
ادامه مطلب
کلمات محبت آمیز کوتاه و آسان است ، ولی بازتاب آن ها واقعا بی انتهاست .
: شیشه پنجره بارن را شست
ازدل من اماء چه کسی نقش تو را خواهد شست
شبی ازپشت یک تنهایی غمناک وبارانی تورابالحجه گلهای نیلوفرصدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تورا از بین گلهایی که درتنهاییم روییدندباحسرت جدا کردم
وتو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی........
نمیدانم چرا؟؟؟
وبعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید
در آتش نگاه تو تبخیر می شوم
بارانیم ز شوق تو، تکثیر می شوم
حرفی، گلایه ای، غزلی، لب فرو مبند
در دامن کلام تو تعبیر می شوم
گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود
وقتی من به پای تو زنجیر می شوم
آخر تمام بودن من با تو بودن است
بی تو از وجود خودم سیر می شوم
از ابرهای خسته، باران امید نیست
در بارش نگاه تو تطهیر می شوم
شاید هنوز قافله ای در پی من است
تا در کجای عشق زمین گیر می شوم
گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست
گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم
ادامه مطلب
تقدیم به دوست عزیزم یونس ملاحی من نازنین دانشجوای رشته ای کامپیوتردوست داشتم نظرات شخصی خودراوان انچه دردلم هست دروب لاگم به نمایش بگذارم امیدوارم دوستان گلم بانظرات خودبه جمع مابپیوندیددوستتان دارم بهتون خوش بگذره
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
تک ستاره و آدرس
bahr68.LoxBlog.ir لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.